گنج

بخش ۶۰ - حکایت

۱۱ بیت
یکی را که گفتند دارد گناهگرفتندناگه غلامان شاه
نهادند زنجیر بر گردنشکه شدخسته در زیر آهن تنش
ندیدم به رخسار اوگردغمنه بشنیدم او نالد از درد وغم
به خوشروئی وخرمی هر زمانهمی گفتگو داشت با این وآن
من اورا بگفتم چه سان است حالکه هیچت به دل نیست بیم وملال
بگفتا ندارم غم گیر و دارکه دانم نجاتم دهدکردگار
به طفلی به بازی بدم صبح و شامیکی صعوه روزی گرفتم بدام
دل اندر بر او ز بس میطپیدمنش کردم آزاد واز کف پرید
نکشتم من او را رها کردمشرها از باری خدا کردمش
به قدری که کردم به منکرده اندفزونتر مکافات ناورده اند
شه اورا ببخشید وانعام دادبه رویش در عفو و رحمت گشاد