گنج

بخش ۴۰ - فی التنبیه

۱۱ بیت
رفیقان که هستند پیش توجمعچو پروانه هائی که بر دور شمع
همه در پی اخذ مال تواندپی کندن پرو بال تواند
تو راکاسه بینند تا پر می استبگویندت این از نژاد کی است
تو راکیسه دانند تا پر زر استبگویندت این زاده قیصر است
گرت کاسه وکیسه خالی شودبه توحالت جمله حالی شود
به تو آنکه میگفت هستم غلامتو را چون ببیند نگوید سلام
ندیده است گوئی تو را تاکنوندلت را نماید ز غم غرق خون
گر از درد وغم جان سلامت کنینشینی و برخود ملامت کنی
پشیمان شوی بس ز کردار خودببینی چو بی مهری از یار خود
رفیقی اگر هست سیم وزر استبجز سیم وزر جمله دردسر است
رهاند تو را از غم احتیاجکه بدهد به کارت زهر سر رواج