بخش ۴۱ - شکایت از دوستانی ریائی
رفیقی ندیدم که باشد شفیقز اکسیر نایاب تر شد رفیق
تو راکیسه وکاسه تا پر بودسخن های تو خوشتر از در بود
رفیقان همه یار غار تواندهمه بنده خاکسار تواند
چو گرددتهی این ز می آن ز زرنگیرنددیگر ز حالت خبر
رفیقان خود را شناسی عیاربدانی که بوند بهر چه کار
اگر خوار گردی وبی اعتبارهمه یارهای تو گردند مار
رفیقی که میگفت روحی فداکگزد آنچنانک که گردی هلاک
مرا شب رفیقند شمع ولگنرفیقم به روزند رنج ومحن
از اینخلق دوری خوش است ای عزیزهمی تا توانی از ایشان گریز
خوش آنکس که از مردم روزگارچو فرار از آتش نماید فرار
رفیقی شفیق ار به دست آیدتبه دست آنچه در دهر هست آیدت