گنج

بخش ۳۸ - فی التنبیه

۱۱ بیت
به پیری مجوچون جوانی نشاطشب آمد دکان بند وبرچین بساط
هوی وهوس را کن از سر به دردیگر نامی از عیش وعشرت مبر
برون کن ز دل هر چه هست آرزودگر آب رفته نیاید بهجو
به باغ وگلستان تو را راه نیسترفیقی تو راجز غم وآه نیست
به کنجی نشین و غم از کرده خورکه پیمانه عمر گردیده پر
به جز شمع همدم نداری به شببتی ناید اندر برت غیر تب
مرو در پی دولت و مال خودبپرداز یکدم به احوال خود
تو را دیگر از زندگی بهره نیستدگر جد وجهد تو از بهر چیست
بهناچار باید روی در سفربه همراه خودتوشه ای هم ببر
رهی پرخطر هست ومنزل درازنیامد کس از این سفر هیچ باز
خوشا آنکه اندر جوانی بمردغم وحسرت از زندگانی نخورد