گنج

بخش ۳۷ - در اسرار حکایت شمع و پروانه

۴۵ بیت
شمع این نوری که بر سر باشدشپرتوی از روی دلبر باشدش
هست شاهان را به نورش احتیاجچهره دارد سندروسی تن چوعاج
جان دهد هر کس از او برند سرشمع را نازم بود رسم دگر
زنده تر می گردد از گردن زنجان عالم را مگر دارد به تن
در تن شمع است این نور تمامبر سرش بگرفته است از احترام
محرم میر وفقیر از آن شدههمدم برنا وپیر از آن شده
بزم آرای گدا و شه بودخضر ظلمات ودلیل ره بود
هرکه را نوری به بر باشدچو شمعسوزی اورا در جگر باشد چوشمع
پرتوی از نور چهر دلبرانجلوه گر گردیده گویا اندر آن
ظلمتی از شب چوبر پا کرده اندشمع هم بهرت مهیا کرده اند
تا شودظلمت ز نو راو هلاکشمع چون هست از شب تارت چه باک
آنچه بینی شمع را باشد بسرعاشقان رانیز باشد در جگر
اشک ریزی میکند از ان همیکو جدا گردد ز وصل همدمی
حیرت از پروانه دارم درجهانکو کی آگه شد ازین سر نهان
شمع در هرجا که گردد جلوه گرآید و سوزد به پیشش بال وپر
هیچ پروا نیستش از سوختنباید از اوعلم عشق آموختن
یک شبی بودیم با هم چار تنغصه با من بود وشمعی با لکن
نور بخشی شمع چون آغاز کردگرد او پروانه ای پرواز کرد
گفتگوئی شمع با پروانه کردکزجواب اومرا دیوانه کرد
گفت با پروانه رو پروا نکنورکنی پروا بکن پروانه کن
آتشی سوزنده باشد نورمادورش ار گردی بگرد از دور ما
توکجا وعاشقی با نورمانیستی موسی میا درطور ما
عاشقی بسیار کاری مشکل استآنکه عاشق می شود دریا دل است
پنجه میریزد در این ره شیر نرمرد این مدیان نیی رو در گذر
سوزمت از نرو سربازی مکنگفتمت با شیر نر بازی مکن
عشق بازی نیست کار هر کسیکشته گردیدند در این ره بسی
عاشقی با چون خودی کن گرکنیکایدازدستت که با او سر کنی
عشق تو با ما بسی دور از هم استفی المثل چون آفتاب وشبنم است
در دلخود عشق پروردن چرادشمنی با جان خود کردن چرا
توکجا کی عاشق دل خسته ایعشق را بر خود به تهمت بسته ای
عاشق ار هستی ادبهای توکوناله های نیم شبهای توکو
من به هر جا می نشینم حاضریهرکجا بزمی است آنجا ناظری
پیش ما ناخواسته آئی همیخود بگو با ما که دادت محرمی
از که داری اذن کاینجا آمدیوندر این مجلس چرا داخل شدی
گفت پروانه چه میجوئی ادبمن کجا دارم خبر از روز و شب
منتو را جویم کنم گردش بسیتا تو را پیدا کنم درمجلسی
چون تو رابینم به خود هم ننگرمپر زنان آیم که تا سوزد پرم
مست وبیخود میشوم از دیدنتپیشت ایم تا بگیرم دامنت
تاخلاصم سازی از دردفراقتا کنی پاک از رخم گرد فراق
عاشقی سوزد زهجران ماه وسالعاشقی از آتش شوق وصال
خوب اگر خواهی ندانم عشق چیستمن همی دانم که کس غیر از تونیست
حاضرم یا ناظرم از بهر توستهر کجا پا میگذارم شهر توست
محرمم یامجرمم ز آن تو امگوسفند عید قربان توام
کیست غیر از توکه گیرم اذن از اونور رخسار توفرمود ادخلو
شمع گر سر گیرداورا اف مکندرگه خاموشی او راپف مکن