گنج

بخش ۲۸ - حکایت

۱۵ بیت
خری باخری گفت در زیر بارکه آسودگی نیست در روزگار
به ما صاحب ار می دهدکاه وجوببین جان زما می ستاند گرو
گر ازخسته حالی به کندی رویمزندمان همی تا به تندی رویم
چنین پشت ما ریش از بار اوستاگر ما بمیریم از آزار اوست
مرا وتو را عاقبت می کشدز بس آب و هیزم به ما می کشد
جوابش بگفتا بروتا رویممن وتو کی از رنج فارغ شویم
بباید همی رنج و زحمت کشیدخدا بهر این کارمان آفرید
کسی را چه قدرت به چون وچرابخواه از خدا سبزه زار چرا
بکن شکر کانسان نگردیده ایمبه بیرحمی آن سان نگردیده ایم
اگر پشت ریشیم از بار خلقنداریم دستی به آزار خلق
نداریم خوف از سؤال وجوابنداریم پروای روز حساب
یکی را خوش آید ز صوت هزاریکی را سرو آرد بانگ سار
نه از آن خوش اید مرا نه از اینکه دارم دلی زار و اندوهگین
مرا ناله نی خوش آید به گوشکه یکباره از سر برد عقل وهوش
حکایت ز یاران همدم کندمرا بی خبر از دوعالم کند