بخش ۲۹ - در پریشان دلی خود گوید
دلی دارم به تنگی چون دل مورغمین وخسته خوار و زار ورنجور
دو صد خروار غم جاکرده در اوندارد گرچه جای یکسر مو
پریشان تر ز مشکین طره یارز غم بیمارتر از چشم دلدار
دلی دارم چو زلف یار بی تابچو ماهی غرقه در دریای خوناب
دلی آشفته دارم سخت پژمانچومشکین طره جانان پریشان
دلی دارم در آتش چون سمندرغم عالم دراوگردیده مضمر
دل است این یا گران کوهی ز فولادنصیبم از ازل یارب چه افتاد
نه یابم خود که دلیا لخت خون استهمی دانم که بی صبر وسکون است
مبادا هیچکس را اینچنین دلمباداکار کس ز اینگونه مشکل
مبادا کس به درد دل گرفتارندانم چون کنم با این دل زار
می هستی چو اندرجام کردندمرا یکلخت خون دلنام کردند
چه بودی گر نمیبودی به دنیانشانی از من بی دل چو عنقا
زحالمن خبر آن مرغ داردکه دردام از چمن خود پا گذارد
نصیحت گوی را از من که گویدکز این پس دفتر از پندم بشوید
چه داند آنکه در ساحل به خواب استکه چون است آنکه مستغرق در آب است
به عمر ویش روز خوش ندیدمگلی از گلشن شادی نچیدم
بدم من صعوه ای بی بال و بی پربیاوردم برون از بیضه چون سر
دلم فارغ ز آسیب زمان بودکه بر شاخی بلندم آشیان بود
به سر می بردم اندر آشیانهمهیا از برایم آب ودانه
پس ازچندی که آوردم پر وبالاسیرم کرد شهبازی به چنگال
به باغ دل به امید وخیالینشاندم نوبتی تازه نهالی
به آب دیده او را پروریدمبه سالی چند رنجش را کشیدم
گهی میکردم از خاشاک پاکشگهی با آب می شستم ز خاکش
نگاهش داشتم از باد وبارانکه تا دی رفت وآمد نوبهاران
پس از آن صدمه ها ورنج بسیارگه آن شد که آرد میوه ای بار
سمومی از قضا ناگه وزان شدوز آن یکسر بهار اوخزان شد
عجب نقشی فلک ناگه برانگیختکه شاخش خشک شد برگش فروریخت