بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگان
ز شهزاده دارم دلی پر ز دردندانی که بامن ز همت چه کرد
گمانم که او پور شاهنشه استز رسم بزرگی دلش آگه است
ندانستم او مرد سوداگر استهمی در پی اخذ سیم وزر است
ز شاهان اگر بهره ای داشتیزر و سیم را خاک پنداشتی
به مدحش همی شعرها گفتمیچه درها که در وصف او سفتمی
به انعام من آفرین هم نگفتچه دروگهرها که دادم به مفت
سزاوار هر بیت من خانه ای استکه هر شعر من به ز دردانه ای است
ز بی مایگی در کجا کس خردبه بازار کس در چرا پس برد
نه من شعر گفتم که گیرم زرینرفتم پی زر گهی بر دری
از اوخواستم بهر خلقی علاجکه از ملک ویران نگیرد خراج
ملخ کشت مخلوق را جمله خوردچه خواهد کس از آنکه جان داد و مرد