بخش ۲۵ - حکایت
چنان قحط سالی به شیراز شدکه روح از بدن ها به پرواز شد
ملخ کرد منزل به بستان و کشتاثر از تر وخشک برجا نهشت
همه خلق برکنده دل ازحیاتشده شاه شطرنج وگردیده مات
از آن خلق بی حال ناخوش مزاجطلب کرد مأمور والی خراج
چنان تنگ شد عرصه بر مردمانکه از زندگانی گذشته و جان
نمانداز برای کسی در دیارنه پای فرار ونه جای قرار
یکی را به زنجیر بستند سختیکی را به بر جامه شد لخت لخت
فقیری دل آشفته چون زلف یاربشد پیش والی به اصلاح کار
که ازحال این خلق خود آگهیمفرما به احسانشان کوتهی
بفرمود والی چه احسان کنمتمنا چه دارند کان سان کنم
بگفتش نخواهد کسی از تو چیزتوچیزی مخواه از کسی ای عزیز