گنج

بخش ۲۱ - فی التنبیه

۱۱ بیت
ببین صنع صانع دراعضای خودبه حیرت شواز فرق تا پای خود
به یکپاره پیه بنهاده نورکه چشم تو بیند ز نزدیک ودور
به رفتن تو را پای رفتار دادبه گفتن تو رانطق وگفتا رداد
مرا حیرت آید که یک چشمه آبگهی سرکه بیرون دهد گه گلاب
به سر پنجه های توناخن نهادکه آسان توانی گره را گشاد
چه رگها به جسم تو انداختهبه کشت وجود توجو ساخته
تو را یک زبان داده است ودو گوشکه دوبشنو وگو یک از روی هوش
به عالم چه چیز است کاندر تونیستتو خودمی ندانی سرشتت زچیست
زحکمت به اعضا نهاد استخوانکه تا سخت گرددبدنها از آن
تو را داددندان که تا نان خوریهمت داده نان تا به دندان خوری
خدائی که دندان دهد نان دهدچرا آرد پس کس به انبان نهد