گنج

بخش ۲۰ - حکایت

۱۵ بیت
خواست موری تا ز وحدت دم زنددم به وصف خالق عالم زند
از صفات وذات حق گویا شوددر طریق معرفت پویا شود
از صفات الله کند برخی بیانهم ز ذاتش شرحی آرد بر زبان
گفت رب ما چنان است وچنیندارد اندر سر دوشاخ نازنین
عارفی گفتش خموشی پیشه کناز خدا ای بی خبر اندیشه کن
اینکه تو گفتی نه وصف کبریاستحاش لله این نه تعریف خداست
کیخدا را چون تو باشدشاخ و سریا چوما دارد دل ودست وجگر
از من وتوناید اوصاف خداکی بردکس ره به ذات کبریا
مورگفت ای عارف اسرار حقره ندارم بیش از این دربار حق
ز این ندارد پایه فهم بیشتربر رگ جانم بزن کم نیشتر
می نگنجد بیش از این در ظرف منظرف من را بین وبشنو حرف من
شاخ را چون دیدم اندر خود کمالگفتم این را نیز دارد ذوالجلال
من به فهم خویشتن گفتم سخنورنه کی تعریف حق آید زمن
چیست آخر جرم من عقل آفریندانش وعقلم نداده بیش از این
منهم ار گفتم خطائی همچومورفاعف منی سیئآتی یا غفور