گنج

بخش ۱۹ - در شرح حال خود گوید

۲۲ بیت
به فردوس استاد منشاد بادز ابجد الی ضظغم داد یاد
پس از آن مرا فارسی خوان نمودکلام عرب پس به درسم فزود
چو از صرف و از نحو گشتم خبربدیدم به حالم ندارد ثمر
چو از فقه و منطق شدم مستفیضندیدم شفائی به حال مریض
ز اعداد و رمل و نجوم و حسابندیدم به احوال خود فتح باب
نبستم از این علم ها هیچ طرفبه باطل همه عمر من گشت صرف
چو از علم عشق آگهم کرد دوستبدیدم که علمی اگر هست اوست
در آنجا همه بحث از وحدت استنه از ارث اموات و از قسمت است
چو آگاه گردیدم از علم عشقبس اسرار را دیدم از علم عشق
غرض اینکه علم ار بود عاشقی استکسی را که این علم نبود شقی است
اگر علم خواهی بخوان علم عشقبیا تا نمایم بیان علم عشق
در آنجا همه مبحث از دلبر استکه غائب ز چشم و چو جان در بر است
در او وصفها باشد از روی دوستپریشان سخنها ز گیسوی دوست
حکایت ز وصل است و از اشتیاقشکایت ز بخت است و درد فراق
در آنجا سخن نیست از کفر و دیننه از دوزخ و نه زخلد برین
نه از نیک و زشت و حلال و حرامنه از دیر و کعبه نه از ننگ و نام
همه باب و فصل وی از وحدت استعدد یک بود هر چه در کثرت است
کسی دارد ار روی دل با یکیشده است آگه از علم عشق اندکی
شود بیخود از علم عشق آنچنانکه خود را نبیند دیگر در میان
کنداحوالی دور از چشم اورود علت کوری از چشم او
به عالم نبیند به جز روی دوستبه هر سو کند رو همی بیند اوست
ولی هر که دم زد ز اسرار عشقشود همچو منصور بر دار عشق