بخش ۱۸ - فی التنبیه
برون رفت از شهر موشی به دشتبرای تفرج پی سیر و گشت
به صحرا به سوراخ موشی رسیددر آنجا یکی موش دشتی بدید
چو همجنس بودند وهم کیش همبه شادی نشستند در پیش هم
بدوموش دشتی بگفتا ز چیستکه هیچ آب و رنگت به رخسار نیست
چرا این چنینی ضعیف و نزارچرا ناتوانی چرا دل فگار
تو داری به هر نعمتی دسترسنه چون من که باید خورم خاک وبس
بگفت ار تو در دشتی از ما بهیاز آن ما نزاریم وتو فربهی
به گوشم چو از گریه آید صداشود بندبند من از هم جدا
به سوراخ گوئی که من مرده امشود زهر من گر شکر خورده ام
تو می دیدی ار گربه را همچومانمیگفتی اینگون چون وچرا
چو همسایه پیوسته با دشمنمز اندیشه هر لحظه کاهد تنم