بخش ۱۷ - درشرح حال خود گوید
چوعمرم نه وه شد از هفت وهشتبه لهو ولعب روز وشب صرف گشت
چو از سال ده عمرم آمد به بیستنگشتم خبر زاین که تکلیف چیست
چو از بیست عمر من آمد به سینکردم به احوال خود وارسی
ز سی گشت چون سال عمرم چهلز خودگشتم از جهل وغفلت خجل
چو سال چهل رو به پنجه نمودبه آن غفلت وجهل من هی فزود
ز پنجاه عمرم چو آمد به شصتهمه عضو من خورد گشت وشکست
به هفتاد افتاد اگر عمر کسبگو زندگانی ترا گشت بس
رسد عمر کس گر به هشتاد سالمکن دیگر از روزگارش سؤال
رود گر ز هشتاد سوی نودبگو زودتر جانش از تن رود
رسد عمر کس از نودگر به صدمگو دارد از زندگانی رسد
تو را هست اگر عقل و هوش وتمیزبه باطل مکن صرف عمر عزیز