بخش ۱۶ - تذکر
شبی یاد دارم که جمعی به دشتنشستیم تا نیمی از شب گذشت
یکی بهر رفتن ز جا شده بلندرفیقان بگفتندش ای هوشمند
کسی را ز ما همره خود ببرکه در راه باشد بسی خیر وشر
بگو تا که را همره خود بریکه درره نماید تو را یاوری
مرا زاین سخن مردن آمد به یادگران باری از غم به دوشم نهاد
به دل گفتم آندم که بایست مردکه را باید ای دل به همراه برد
بود پای ما لنگ و راه است دوررفیقی در این راه باشد ضرور
که شاید مرا دستگیری کندچو بیحالتم ضعف پیری کند
ندارم به جز عشق حیدر سراغکسی را کهمرهم گذارد به داغ
مگر مهر او را به همره بریمکه از این پل پر خطر بگذریم
الهی به جاه نبی و ولیکه جا ده مرا در لوای علی