گنج

بخش ۱۵ - حکایت

۱۱ بیت
یکی چاکر خویش را زد به سرکه فرمان نبردی چرا زودتر
تو رانعمت از بهر خدمت دهمبدین گونه خدمت چه نعمت دهم
که تا من نبینم ترا دور شوتو هم تا نبینی مرا کورشو
دل من که میبود چشمش به خوابزجا جست چون ماهی دور از آب
بمن گفت ای وای برحال ماازین قرعه نیکو نشد فال ما
که این چاکری دیر فرمانبر استنه اوبنده نه خواجه اش داور است
ببین خواجه چون تیر به بر سرشچه سان راند او را به خشم از درش
بزرگی سزاوار یزدان بودکه هم نعمت از او هم احسان بود
نه فرمان بریم ونه خدمت گذاردهد رزق بر ما به لیل ونهار
نه ازخشم راند کسی را ز درنه کس را زند از گناهی به سر
چو ما بندگان را چنان او خداستبه فرمان او کاهلی کی رواست