گنج

بخش ۳۸ - درمکافات

۱۱ بیت
یکی خواست کز گل بگیرد گلابگل افکنددر دیگ وبر رویش آب
به زیرش همی آتش تیزکردبه گرمی چوآتش شد آن آب سرد
چو آن آب در دیگ آمد به جوشصدائی از آن دیگم آمد به گوش
که می گفت آن آب با گل سخنکه ای نازنین چهر نازک بدن
چه کردی که افتاده ای در عذابنمی بینم از بهر تو فتح باب
بگفتاگل ای آب آتش مزاجکه ارند عالم به تواحتیاج
من ازخودگناهی ندارم سراغولی چند روزی که بودم به باغ
مرا عاشقی بود بلبل به نامکه او را به من بودعشقی تمام
دمی می شدم گر زچشمش نهانهمی بر فلک می شد از او فغان
نمی گشت یکدم ز پیشم جدادل وجان همی کرد بهرم فدا
به شوخی بپایش زدم بسکه خارمکافاتم این است در روزگار