بخش ۳۳ - آمدن گلچین به باغ و چیدن گل و بردن او را
سحر پیشتر ز انکه از کوهسارشود چهر مهر منیر آشکار
به تخت زمرد گل اندرفراغکه ناگاه گلچین درآمد به باغ
به گل چیدن افتاد از هر کنارنپرداخت بر حال زار هزار
که بیچاره خواهد شد اندوهناکشود آخر از غصه وغم هلاک
همی پر زگل کرد جیب وکنارهمی آفت گل شد از هر کنار
سرانگشت هر دم که بر گل زدیتو گفتی که تیری به بلبل زدی
نه اوزخم می زد همی بر هزارکه خودزخمها خوردی از نوک خار
نمی بودش از حال بلبل خبرنمی کرد ز آه دل او حذر
چو غارتگران غارت گل نمودنه رحمی به گل نه به بلبل نمود
بدانگونه خالی شد ازگل چمنکه ازعشق جانان تن من زمن
غرض گل ز رفتن به مطلب رسیدکس از درگه حق نشد ناامید