گنج

بخش ۳۱ - حکایت

۱۱ بیت
جوانی که بود از می جهل مستبزد سنگ وپای سگی را شکست
که ناگه سواری بیامد ز راهز حیرت مرا بود براونگاه
چنان زدلگد اسب بر آن جوانکه آویخت ازپای اواستخوان
ز حیرت پرید از سرم عقل وهوشکه رفت اسب پایش به سوراخ موش
هم آن اسب را پا به کیفر شکستز بد هر که بد کرد طرفی نبست
گر افتد کسی از کسی در بلاهم او بر بلائی شود مبتلا
بروی جهان گر کسی ظالم استمن باور از کس که او سالم است
شود شاه را شیوه گر ظلم وکیننماند به اوتخت وتاج ونگین
بود هر که راضی به ظلم وستمهمان به که گردد وجودش عدم
به عالم بزرگی است نامش خداکه بر ظلم هرگز نگردد رضا
مکافات گیرد ز پیر وجوانحذر کرد می باید از قهر آن