بخش ۳۰ - حکایت
شبی یاد دارم که پروانه ایدرآمد ز درهمچو دیوانه ای
تو گفتی سمندر نه پروانه بودکه از آتشش هیچ پروا نبود
ز بس مست بود وزخود بی خبرهمی شمع را گشت بر دور سر
نظر بود پیوسته من را به شمعکه ناگه زد او خویشتن را به شمع
پرش سوخت از عشق وسودای شمعز بالا بیفتاد بر پای شمع
پرو بال ویسوخت از نور اومرا نیز دل سوخت از دور او
همی پرزنان بود تا جان بدادخوش آن کس که جان پیش جانان بداد
سرآورد پس شمع وهی ریخت اشکمن از اشک او اوفتادم به رشک
بگفتم به چشم خود ای ذره بیناگر اشک ریزی بریز این چنین
اگر شمع پروانه را پر بسوختخود او دیدم از پای تا سر بسوخت
برای توگویم ز سر قصه ایکه شاید ز دانش بری حصه ای