بخش ۲۸ - جواب گل به تاک
بگفتا گل ای تاک روی چمنسیه گشته در پیش چشمان من
دلم بسکه سیر از گلستان شده استگلستان به پیشم چو زندان شده است
برآنم که بیرون روم از چمنخوش است ار نباشم در این انجمن
ز سیاره بدهد منجم خبرنه از ثابت آن اختران دیگر
شنیدم که فرموده پندی حکیمکه شادان بود روح او در نعیم
به هر جا که گشتی بر خلق خواربه عزم سفر خیز وبربندبار
درخت ار نمی داشت یک جا مقرکی ازاره وتیشه بودش خطر
وگر آب می بود جاری به جونمی شد بدوگنده از رنگ و بو
چرا رنگ وبو راکنم گند و زشتشوم از چه دوزخ که هستم بهشت
بهل تا ز گلزار بیرون رومازین بیشتر از چه دل خون شوم
بلی در دیاری که کس گشت خوارهمان به که بیرون رود زآن دیار