بخش ۲۲ - دلداری دادن تاک بلبل را
به بلبل چنین پاسخ آمد ز تاککه خود را مکن از غم دل هلاک
گلت را فرود آورم از غضبکنم بخشش جرمت از او طلب
ولی گل دلش هست نازک بسیندارد بدان نازکی دل کسی
کنون چاره کار باید نمودکه گل آید ازخشم شاید فرود
چومی بینم این سان اسیر غمیبه حال توسوزد دل من همی
مکش آه وافغان از این بیشترکه آهت زند بر رگم نیشتر
مخور غم شفیع گناهت شومبه درماندگی ها پناهت شوم
چرا کس کند کاری از جاهلیکه باز آرد آخر پشیمان دلی
اگر کس کند حاجتی را رواروا حاجتش را نماید خدا
وگر کس دلی را به دست آوردبه دست آنچه در دهر هست آورد
دل آزار کم شو گر اهل دلیدلی را مرنجان اگر عاقلی