بخش ۲۱ - شفیع کردن بلبل تاک را نزد گل
به آه و فغان گفت بلبل به تاکمشوازمن وکارم اندوهناک
به دردمن از لطف شو چاره جوخود از غم هلاکم ملامت مگو
بر احوال من زار باید گریستکه دردمرا چاره جز مرگ نیست
مگو از چه گفتی چنین و چنانکنون بین که می باشم آتش به جان
به تن گشته نشتر پرو بال مندل سنگ سوزد براحوال من
چومی نی کس امروز برگشته بختبه من کار گردیده بسیار سخت
بزرگی تو امروز در بوستانبپرداز برحالت دوستان
بکن درد من را دوا از کرمبکن حاجتم را روا از کرم
من ازجهل اگر کرده ام ابلهیبه اصلاح کارم مکن کوتهی
توباید شفیع گناهم شویبه عفو گنه عذرخواهم شوی
گنه باشد از بنده عفو از الهالهی بیامرز ازما گناه