بخش ۱۵ - گله کردن بلبل به گل
چو بشنید از فاخته این سخنسیه گشت در چشم بلبل چمن
شدآشفته احوال وبشکسته بالبرگل شد وگفت با صدملال
که ای نازنین چهر نازک بدنچرا گشته ای این چنین ننگ من
چرا بی وفایی چرا هرزه گردز دست تودارم دلی پر ز درد
دلم را ز غم غرق خون کرده ایمرا مبتلای جنون کرده ای
ندانی چه گوید ز توفاختهدر آتش مرا از غم انداخته
دلم شد ز گفتار او بسکه ریششدم راضی از درد بر مرگ خویش
چو بیرون ز صحن گلستان رویشنیدم که در بزم مستان روی
یکی بوسدت وآن دیگر بویدتکس ار بد بگویدنیاید بدت
چو پاکیزه روپاک دامن بودبدوچشم عشاق روشن بود
شود گر که هر جائی وهرزه گرددمادم کشد عاشقش را ز درد