بخش ۷ - حدیث از زید نساج درباره پیرمردی که زخمی عمیق داشت
اینحدیث از زید نساج آمدهبر سر اهل خرد تاج آمده
گفت کاندر کوفه پیری ز اهل دینبد مرا همسایه وعزلت گزین
نه بدش شغلی نه باکس داشت کارکار بودش طاعت پروردگار
جز به جمعه اندر ایام دگرهیچ از خانه نمی آمد به در
قدر روزجمعه چون آمد رفیعروز جمعه بود رفتم در بقیع
بهر پا بوس امام چارمینسید السجاد زین العابدین
دیدم آنجا چاهی و آن مرد پیرآب از آن چه می کشد بالا ز زیر
بهر غسل جمعه خود را عور کردچون لباس خویش از تن دور کرد
دیدمش در پشت سر زخمی عظیمکز نگاهی در برم دل شددو نیم
چرک وخون از اوهمی آید برونخورد بر هم دل مرا ز آن چرک وخون
چون مرا آن پیرمرد از پشت سردیدحال او زخجلت شد بتر
گفت ای فرزند من زید این توئیگفتمش آری ولی نبود دوئی
گفت کاندر غسل من یاری نماده مرا آب و مددکاری نما
گفتمش نه میدهم آبت نه آبمی کشم از چاه تا ندهی جواب
هست بر پشتت جراحت از چه روباعث این زخم را با منبگو
گفت یاری کن که گویم با تو رازلیک می باید نگوئی هیچ باز
راز خود را با تو گویم سر به سردر حیات من مده کس راخبر
دادمش عهدی که سر پوشی کنمتاحیات اوست خاموشی کنم
الغرض در غسل یار او شدمآبیار وآبدار او شدم
چون زغسل خویشتن فارغ شد اوکرد در بر رخت خود گفتم بگو
گفت درعهدجوانی ده رفیقمتفق بودیم ودزد هر طریق
هم قسم بودیم وهم پیمان وعهدتا به هم نوشیم چه زهر و چه شهد
در میانمان این قرار و نوبه بودهر شبی یک تن ضیافت می نمود
از شراب واز طعام وازکبابجمله می بودیم هر شب کامیاب
نه نفر را میهمان نه شب شدمچون نهم شب سوی خانه آمدم
مست بودم از می و رفتم به خوابخواب و مستی برد ازمن صبر وتاب
زن مرا از خواب خوش بیدار کردمست می بودم مرا هشیار کرد
گفت نه شب گشته مهمان دوستدوستان را گر کنی مهمان نکوست
هست فردا شب دهم شب ای عزیزهم تو مهمانی کنی بایست نیز
میهمان گشتی کنون شو میزبانتا نگردی منفعل از این وآن
نه توان از مرگ ومهمان زدگریزنه تو را درخانه باشد هیچ چیز
چون به فردا شب تو را مهمان رسدبر لبت از شرمساری جان رسد
زاین خبر مستی مرا از سر پریددست غم پیراهن صبرم درید
گفتم ای زن راست گفتی چاره چیستخود خبردارم که ما را هیچ نیست
گفت زن گرچه شب آدینه استلیک مرغ آنجا رود که چینه است
امشب از کوفه بسی مردم رونددر نجف تا زائر حیدر شوند
خیز واز دروازه رو بیرون ببندراه بر زوار خسبی تا به چند
هر که را دیدی بکن ازتن لباسمگذر از او مشنو از وی التماس
هر چه در امشب خدا روزی نمودچون شود فردا ببر بفروش زود
خرج مهمانی نما از جان ودلتا به فردا شب نگردی منفعل
زاین سخن ای زیدخوش آمد مراگفتم ای بخت از دریا ری درآ
جستم از جا زود در آن نیمه شبتا کنم خرج ضیافت را طلب
بستمی شمشیر خود را برکمربهر دزدی رفتم از کوفه به در
ایستادم در ره وادی السلامبود شب چون بخت من تار وظلام
در هوا ابر سیاه ورعد وبرقگاه می آمد ز غرب و گه ز شرق
گشت ظاهر تندبرقی ناگهانشد از او روشن زمین و آسمان
دو نفر دیدم همی از راه دوردر دلم جا کرد صدوجدو سرور
چون به نزدیکی رسیدند آن دو تنبرق دیگر جست ومن دیدم دو زن
پیش آیند و گرفته کف به کفمی روند از کوفه روسوی نجف
این دو زن هستند در این نیمه شبزایر قبر شهنشاه عرب
گفتم اندر دل عجب روزی رسیدصبح عید و رو نوروزی رسید
جستم و آن هر دو راکردم اسیرهمچو آهوئی که گردد صید شیر
گفتم از تن جامه بیرون آوریدتا سلامت جان ز دست من برید
از لباس وزینت خود آن دو زنچشم پوشیدند و دادندش به من
ناگهان برقی دیگری جستن نمودپیش چشم من جهان روشن نمود
دیدم آن دوزن یکی پیراست وعوردختری هست آن دگر یک همچو حور
مژه اش گیرنده چون چنگال شیرطره اش دام دل برنا و پیر
بر سر سرو است قمری را مقرمن به سرو قامتش دیدم قمر
گر بگویم داشت رخساری چوماهماه دارد کی کجا زلف سیاه
قد چو طوبی داشت لب چون سلسبیلسلسبیلش کرده جان ودل سبیل
مادر ار حور وپدر غلمان شودشاید ار فرزندشان چون آن شود
از نگاهی دل ربود از دست منرهزنی را همچومن شد راهزن
کرد شیطان آندم از شهوت پرمخواستم جامی می از وصلش خورم
پس گرفتم تنگش اندر بر چو جانتا زنا با او کنم کرد او فغان
پیرزن زاری نمود و التماسگفت زآن تو زر و سیم و لباس
رحم کن بر ما واز پروردگارشرمی آور دست از این دختر بدار
در یتیمی کرده ام او را بزرگهست میش اما مشو او را تو گرگ
ز آتش شهوت مبر زو آبروآب رو از او مبر چون آب جو
نه پدر او را بود ونه مادریشوهری کرده است و باشد دختری
می بردفردا شب او را شوهرشدر بر شوهر مکن بدگوهرش
روسیاهش در بر شوهر مکناز برای دین پیغمبر مکن
من بدین دختر به نسبت خاله امنه به شوهر دادنش دلاله ام
شوهر این دختر او را بن عم استعیششان فردا شب از تو ماتم است
کرد با من التماس امشب که چونمی روم فردا شب ازخانه برون
شوهرم شاید که نگذارد دگرپای را از خانه بگذارم به در
شوهرم شاید به راه کج فتادبر زیارت هم مرا رخصت نداد
باید او را من مطیع از جان شومهرچه گوید بنده فرمان شوم
حکم یزدان است و فرمان رسولاز دل و از جان کنم باید قبول
تا نیم مجبور و دارم اختیارپیش از آن کز ما نیاید هیچ کار
خیز تا گردیم از صدق ویقینزائر قبر امیر المؤمنین
تا وداع از جان ودل با او کنمزیور از خاک درش بر رو کنم
شرم کن از حیدر دلدل سواررحمی آور دست ازین دختر بدار
پشت شمشیری زدم بر پیره زنگفتمش خاموش بنشین دم مزن
هیچ عجزش بر دلم ننمود اثردل مرا از سنگ آمد سخت تر
قصد آن دختر نمودم الغرضتا علاج خود نمایم از مرض
غیر شلواری که می بودش به پاجامه ای ننهشته بودم زو به جا
تنگ اندر برکشیدش خاله اشاوچو ماهی بود وخاله هاله اش
نه مرا طاقت به دل ماند ونه صبردور کردم خاله را از او به جبر
پس بخوابانیدمش از بهر کارخواستم بگشایمش بند ازار
داشت آن دختر به دستم اضطرابهمچو ماهی کو به خاک افتد ز آب
هر دودستش بود در یک دست منخویشتن را دید چون پابست من
دید چون بیچاره در دست من استهمچو ماهی صید در شست من است
برکشید از سوز دل ناگه فغانگفت وا غوثاه ای شاه جهان
وا امیر المؤمنینا یا علیوا امام المتقینا یا علی
یا امیر المؤمنین فریاد رسنی مرا فریاد رس غیر از تو کس
وارهان از دست این ظالم مراکن ز ظلمش از کرم سالم مرا
بآن خداوندی که ما راآفریدتا فغان آن دختر از دل بر کشید
کز عقب آمد صدای سم اسبزآن صدا کوته نشد دستم ز کسب
با خودم گفتم که چاره یک سوارآید از دستم غم اندر دل مدار
برنجستم من زجای خویشتنخود زدم سنگی به پای خویشتن
داشتم بر روی آن دختر قرارناگهان نزد من آمد آن سوار
بود اسبش چون لباس او سفیدبوی مشک عود و عنبر شد پدید
از غضب فرمود بر من آن سواروای بر تو دست ازین دختر بدار
گفتم او را ای سوار دادگررو به راه خود وز اینجا درگذر
خود خلاصی یافتی از دست منتا دهی او را نجات از شست من
پس به من فرمود از روی غضبدور شو از روی او ای بی ادب
نیش شمشیری بزد بر پشت منشد به منچون آتش زردشت من
خویش را دیدم چنان کز آسمانبر زمین افتادم وکردم فغان
بیهش افتادم زبانم لال شدنطق من خامش ز قیل وقال شد
پرده ای بر روی چشمم شد پدیدلیک گوشم هر چه گفت او می شنید
گفت رخت خویش را در برکنیدخوف و اندوه از دل خود درکنید
وآنچه از اسباب و زیور داشتیدجمله را ناداشته پنداشتید
باز پس گیرید از این ظالم تمامباز پس گردید هر دوشادکام
رو به سوی کوفه درخانه رویدشاد بنشینید وآسوده شوید
هم به بر کردند رخت خویش راهم به در از دل غم وتشویش را
جمع کردند آنچه زیور داشتندمرده وبی جان مرا پنداشتند
پس زن ودختر نمودند التماسکای سوار با وقار حق شناس
لطف واحسان را به ما کردی تمامبهتر از این ساز ما را شادکام
پس رسان ما را به روضه شاه دینخواجه قنبر امیر المؤمنین
ما به امید زیارت آمدیمنه پی سود وتجارت آمدیم
گر بری ما را به روضه شاه دینخیر بینی از خدا صبح و پسین
آنکه درهای معانی را بسفتهم بفرما از کرم نام تو چیست
پس تبسم کرد وفرمود آن سوارمن علی هستم ولی کردگار
آن علی ابن ابیطالب منمغالب برهر که شد غالب منم
حیدر صفدر که بشنیدی منمفاتح خیبر که بشنیدی منم
شافع محشر که گویند آن منمساقی کوثر که گویندآن منم
بن عم وداماد پیغمبر منمبنده او خواجه قنبر منم
از زن واز مرد واز برنا و پیرمی شوم افتادگان را دستگیر
دوستان را دوستداری میکنمهر که بی یار است یاری می کنم
در گرفتاری هر کس یاورمهیچ رازی نیست پنهان در برم
نیستم غافل ز یاد دوستانجای دارم در نهاد دوستان
گر کسی خواند مرا درکوه قافحاضرم با ذوالفقار بی غلاف
ور ز من جوید مدد در بطن نونهمچو یونس آرمش زآنجا برون
گر در آتش کس به یاد من شودچون خلیل آتش بدوگلشن شود
ور به چه گردد به من کس دادخواهیوسف آسا آرمش بیرون ز چاه
ملتجی شد کس چو یعقوب ار به منشد بر او بیت الشعف بیت الحزن
کس به ظلماتم کند گر بندگیهمچو خضر او را ببخشم زندگی
ور زیاد من کسی غافل شودکار آسان در برش مشکل شود
ای زن ودختر زیارتتان قبولخیر بینید از خدا و از رسول
در رهم امشب بسی دیدید زجراز خداوند جهان گیرید اجر
باز پس گردید سوی خانه تانخوش بیاسائید در کاشانه تان
دختر و زن چون زکار آگه شدندبوسه زن هی بر رکاب شه شدند
رخ بسائیدند بر خاک زمینسر رسانیدند برچرخ برین
آن دوزن گشتند حاجی مکه طوردور بیت الله زدنداز بس که دور
رو به کوفه بازگردیدند شادشادشان کرد آن شه با عدل وداد
من چو بشنیدم که فرمود آن امیرمی شوم افتادگان را دستگیر
عرض کردم توبه کردم یا علیچاره ای فرما به دردم یا علی
از معاصی توبه کردم کن قبولبگذر از جرمم به انصاف رسول
چون پشیمانم از این کردار خودبس پریشانم مکن در کار خود
از گناهان توبه کردم زاین سپسیا امیر المؤمنین فریاد رس
پس به من گفتا که با حب رسولگر کنی توبه کند یزدان قبول
این بگفت و راند مرکب شد روانمن زدم فریاد وگفتم بافغان
یا امیر المؤمنین روحی فداکچاره ای کن ورنه خواهم شد هلاک
توبه بالله کردم از کردار بدزاین سپس از من نیاید کار بد
سوی من برگشت آن شاه زمنمشت خاکی زد به زخم پشت من
سر به هم آورد زخمم ناگهانگشت آن سرور ز چشم من نهان
زار ونالان وپشیمان آمدمتابه کوفه وارد منزل شدم
بود این زخم از دوشبر من فزونسر به هم آورد لیکن تاکنون
باز باقی مانده از زخمم چنانمعجزی باشد به پشتم این نشان
تا هر آنکس بیند از کردار بدبگذرد دوری کند از کار بد
یا علی ما را هم از غم وارهاننفس ما دزد است ورهزن الامان
نیش شمشیری به پشت اوبزنتا که او هم دست برداردزمن
بر بلنداقبال هم بنما رخیعرض او را هم بفرما پاسخی