گنج

بخش ۶ - حکایت از اعمش درباره زنی اعمی وچگونگی آن

۶۲ بیت
گویداعمش مکه میرفتیم مامنزلی را در دهی کردیم جا
اندر آن ده میل گردش کردمیپس گذر در کوچه ای آوردمی
درب خانه میگذشتم ناگهانیک زنی دیدم بهصد آه و فغان
زار و رنجور وعلیل وکور بودکور ازچشم ودش پرنور بو
بود یا رب یا رب او را بر دو لبچشم می کرد از خدای خود طلب
گفت زامرت ای خدای بی نیازآفتاب از سمت مغرب گشت باز
از برای حیدر صفدر علیبن عم ودامادپیغمبر علی
قرب وجاهش بود پیشت بیشمارباودهم سوگندت ای پروردگار
بازگردان چشم من را هم به روهمچو قرص آفتاب از بهر او
دور فرما کوری از من یا غفورده مرا چشم وبه چشمم بخش نور
گویداعمش اینکه از آن زن به دلآتش حیرت مرا شد مشتعل
بس تعجب کردم از گفتار اوشد بهگل پایم از اخلاصش فرو
پس دو دینار زرش هشتم به دستتا دهم لله غم او راشکست
دست مالید و بدور انداخت زرگفت ای صاحب زر ظاهر نگر
مر مرا دیدی ذلیل وخوار و زارکور و رنجور وعلیل و سوگوار
زربه من کردی عطا اف بر تو بادمن نخواهم شد از احسان تو شاد
این تصدق را به مسکینی بدهزاهل شهرم من مبین هستم به ده
دوستداران امیر المؤمنینبی نیازند از همه روی زمین
نیستند ایشان ذلیل وخوار کسدور هستند از هوی و از هوس
گنج اعمالشان نیاید درنظرزر به دیگر کس بده از من گذر
پس به کیسه کردم آن زر را و زودرفتم آنجائیکه منزلگاه بود
لیک درهر منزل وهر رهگذراز خیال اونمی رفتم به در
چون به مکه رفتم وباز آمدمبار دیگر وارد آن ده شدم
رفته تا ز آن زن خبرگیرم چه شدشد بهاو یا هست کور آن سان که بد
اعتقاد اوثمر آخر چه دادهمچنان غمگین بود یا گشته شاد
چشم او روشن و یاکور است بازکردچون با اوخدای کارساز
دیدم آن زن را دوچشم روشن استاز غم آزاد او چو سرو گلشن است
پیش رفتم حال پرسیدم ز ویگفتمش چشم تو روشن گشت کی
گاه و بیگه یادمی کردم زتوغصه ها پیوسته میخوردم ز تو
شک یزدان را که روشن گشته اینوربخش دیده من گشته ای
گفت زن ای مرد بر گوکیستیمردم این کوی واین ده نیستی
کی مرا دیدی کجا بشناختینردیاری را به من کی باختی
گفتمش روزی گذشتم ز این مکاندیدمت کوری و در آه وفغان
چشم از مهر علی می خواستیخوب کار خویش را آراستی
یاد اگر داری زری بخشیدمتخوار وزار و بینوا چون دیدمت
ریختی زر را به دور از روی قهرشهد درکامم نمودی همچو زهر
اف به من کردی وگشتی تلخکامحال بهر من به حق آن امام
سرگذشت خویشتن را بازگوپیش من بنشین زمانی راز گو
چون شدی روشن بکن روشن دلمخواهم آسان از توگردد مشکلم
گفت زن شش شب همی نالیدمیروی برخاک زمین مالیدمی
گه خفی دادم قسم گاهی جلیپاک یزدان را به شاه دین علی
در شب هفتم شب آدینه بودکایزد از لوح دلم غمها زدود
شخصی آمد پیش وگفت ای زن یقیندوست هستی با امیر المؤمنین
گفتمش آری علی را دوستمنیست جز مهرش به مغز و پوستم
با امید مهر او در روز و شبمی کنم حاجت ز رب خود طلب
گفت آن شخص ای کریم ذوالجلالای خدای بی مثال بی زوا ل
این زن ار صادق بود از جان و دلروشنش کن در دلش حسرت مهل
چشم بینائی به او فرما کرموارهان او را ز درد ورنج وغم
ناگهان برچشم من مالید دستگشت روشن چشم من این سان که هست
روشن و بینا ز دست او شدمداد صهبائی ومست اوشدم
دیدم او راهست مردی سبزپوشنور ریزد از سر و رویش به دوش
گفتم او را کیستی نام توچیستبازگو گر در دلت مهر علی است
کز تو روشن گشت چشم کور منمن شدم موی ودستت طور من
از تو منت ها بود برجان منپر شداز احسان تو دامان من
گفت آن مرد ای زن نیکو سیرمن علی را چاکرم در بحر و بر
نه که من قابل با این منصب کیممن ز خدام محبان ویم
دان که نامم خضر پیغمبر بودزندگانی من از حیدر بود
نه ز آب زندگانی زنده امزنده ام من چون علی را بنده ام
وز علی جویم مدد در بحر و براین بگفت و گشت غایب از نظر
یا امیر المؤمنین ای نور پاکای ولی کبریا روحی فداک
خضرا را فرما که فرماید مددوارهاند مرمرا هم از رمد
تا ببینم معجزاتت را نکوچون بلنداقبال گردم مدح گو