گنج

بخش ۸ - آمدن مردی برای کشتن مولای متقیان وچگونگی آن

۳۷ بیت
گوید اصبغ شافع روزِ شمارحیدر صفدر شه دلدل سوار
داشت اندرمسجدکوفه مکاندر برش بنشسته جمعی دوستان
کز درمسجد درآمد بی خبرمردی و او را به بر رخت سفر
آمد وشه را برابر ایستادگفت با او آن شه با عدل وداد
از کجا می آئی وداری چه نامگفت وارد می شوم از شهر شام
گفت شه بهر چه مقصود آمدیچیست مطلب کاین چنین وارد شدی
عرض کرد از بهر کاری آمدمبا دل امیدواری آمدم
شاه گفتا کار خود را بازگوورنه می گویم سراسر موبه مو
عرض کرد ای شه بفرما کار چیستدر بر تو حاجت اظهار نیست
شاه دین گفتا معاویه به شامبا منادی گفت بهر خاص وعام
رو ندا کن از زبان من بگودر فلان روز از فلان مه هر که او
شد علی را قاتل وکردش فکاربدهمش انعام ودرهم ده هزار
پس فلان ابن فلان اول قبولکرد ودر شب شد پشیمان و ملول
روز دویم خود معاویه ندابر سر منبر نمود از قتل ما
پس فلان ابن فلان از جای جستبهر قتل ما کمر را تنگ بست
گفتش ار از تو شد این کار آشکاردرهمت بخشش کنم دوده هزار
باز آن مرد دویم اول قبولکرد و در شب شد قبول او نکول
روز سیم زد ندا باز آن فضولمی کند این امر را هر کس قبول
درهم او را سی هزار انعام هستاین چنین صهبائی اندر جام هست
هرکه می نوشد بنوشد نوش اومست وسرخوش تو شدی زاین گفتگو
کشتن من را به دل کردی قبولنز خدا اندیشه کردی نز رسول
در فلان روز از فلان مه پس ز شامآمدی بیرون فلانت هست نام
چند روز است اینکه می بودی به راهگم مکن ره را که می افتی به چاه
از برای کشتن من آمدیکاین چنین با تیغ و جوشن آمدی
گفت آن مردای امام خاص وعامبرتو ازمن باد هر دم صد سلام
آنچه فرمودی بود صدق و یقینراست گوئی یا امیر المؤمنین
گفت با اوحال منظورت چه هستمی کشی یا می کشی ز اینکار دست
عرض کرد ای من فدای جان تواین تن وجانم بلا گردان تو
من نخواهم کردهرگز این عملتیغ من بشکست ودستم گشت شل
شرمسار آن مرد از کردار خودشد ملامت گوبه خود از کارخود
پس به قنبر گفت شاه غیب گوتوشه ومرکب بیاور بهر او
هم ز قنبر توشه ومرکب گرفتهم ز حیرت زیر دندان لب گرفت
پس برون آمد ز کوفه شادکامرو به ره بنهاد سوی شهر شام
گشت حیران هر که دید اندر حضورشد خبردار آنکه غائب بودودور
جز رسول الله بالله یا علیکس نشد از قدرت آگه یا علی
توشه و مرکب به دشمن می دهیخود نمی دانم چه بر من می دهی
مهر خود را بر بلند اقبال دهکوز دنیا وز ما فیهاست به