گنج

شمارهٔ ۴۳ - قطعه

۵ بیت
گرچه به ملک سخنوری شهم اماغیر طلبکارها سپاه ندارم
کفش ندارم کلاه چون شودم نوکفش چو نو گرددم کلاه ندارم
مال بود مار وجاه چاه از آنرومال نخواهم هوای جاه ندارم
سینه ام از بس ز درد وغصه بود تنگآه که در سینه جای آه ندارم
هرکه توبینی بو رهیش به جائیمن به جز از کوی دوست راه ندارم