گنج

شمارهٔ ۹۸

۹ بیت
ز من بخت سیه برگشته چون برگشته مژگانتدلم آشفته تر گردیده از زلف پریشانت
الا ای شوخ سنگین دل سلامت جان برم مشکلاز این شمشیر ابرویت وز آن پیکان مژگانت
کنارم پر در و مرجان شداز بس گشته ام گریانز مهر روی چون ماهت به عشق لعل خندانت
دلم پیوسته می موید به بختم فتنه می جویدبه یادموی مشکینت زهجر چشم فتانت
دهد شیخ ریا پیشه مرا از محشر اندیشهنمی داند که صبح محشرم شد شام هجرانت
به دامانم کی از این پس رسد از کبر دست کسمرا گر پای بوست دست بدهد همچودامانت
سر سودایی ما را نباشد چاره ای یارابه جز عناب لبهایت مگر لیموی پستانت
بیا ای باغبان بگشا در بستان به روی ماکه چیزی از تماشایی نگردد کم ز بستانت
بهر دم کاش در دوران مرا بد صد هزاران جانکه تا همچون بلنداقبال می کردم به قربانت