شمارهٔ ۹۷
گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمتگفتم علیل و زارم گفتا شفا دهیمت
گفتم که شدجدایی سر بار بینواییگفتا مدار اندوه برگ ونوا دهیمت
گفتم که چون دهانت هیچم نمانده دیگرگفتا که هر چه خواهی در هر کجا دهیمت
گفتم ز جان به تنگم با بخت خود به جنگمگفت ار صلاح دانی صلح وصفا دهیمت
گفتم به چشم مردم خوارم ز عشق رویتگفتا ببین چگونه قدر و بها دهیمت
گفتم که داده عشقت آسودگی به دهرمگفتا که رستگاری هم نیز ما دهیمت
گفتم گدای کویت آمد بلنداقبالگفتاکه تاج و تختی چون پادشا دهیمت