شمارهٔ ۹۳
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفتتندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت
زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ اوچون خیالی که درآید به نظر آمد ورفت
رفت واز رفتنش از دیده خون افشانمسیل خوناب جگر تا به کمر آمد ورفت
وه که خوب آمد وبد رفت چه خون ها که مرااز غم دوری رویش به جگر آمد ورفت
وعده می داد که ماند به برم تا به سحرچه خطا دید که چون راهگذار آمدورفت
بت من همچو قمر بود ولی کلبه مننه فلک بود که مانند قمر آمد ورفت
گفتم او رابنشین پیش بلند اقبالتگفت منعمر توام عمر به سر آمدو رفت