شمارهٔ ۹۲
چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفتبود شهبازی وخود رابه کبوتر زد و رفت
آن مه چارده آیا ز کجا کردطلوعکه ز رخ طعنه به خورشیدمنور زد ورفت
که بدآن ترک وچه کین داشت که ناگه ز کمینجست و برخسته دلم ازمژه خنجر زد ورفت
این همان کافر خونخوار بود کز ابروبه دل پیر و جوان تیغ مکرر زد ورفت
به برم آمد و بنشست ومیش دادم وخوردمست گردید ومرا سنگ به ساغر زد و رفت
گفتم ای مه بنشین باده بنوش از سر نازدست بر زلف وهمی پای به عنبر زد و رفت
آب برد از شکر و ریخت به روز شکر آباز شکر خنده ز بس طعنه به شکر زد ورفت
گر نبرده است لب او زشکر شیرینیمگس از پیش شکر پس ز چه بر سر زد و رفت
رفت تا از برم آن قوت روان قوت جانمرغ روح از قفس تنگ تنم پر زد ورفت
گفتم ای دوست ز عشقت که بلنداقبال استگفت آن کس که زدست غم من در زد ورفت