گنج

شمارهٔ ۹۱

۹ بیت
مشکی عجب ز گیسو آن ترک ماه رو داشتمن درختن ندیدم مشکی که چین اوداشت
نه پا شناسم از سر نه خیر دانم از شردرحیرتم که ساقی امشب چه درسبوداشت
دیوانه کرد وبنمود دل را به زلف زنجیردل هم به دل همین را پیوسته آرزو داشت
دیشب ز عشق آن ماه خوابم نبرد تا روزدل با من از فراقش از بس که گفتگو داشت
گفتا شدم اسیرش گفتم چگونه گفتااز خال دانه واز زلف دامی زچار سوداشت
گفتم که زخمت ای دل کرده است از چه ناسورگفتا ز بوی مشکی کان زلف مشکبوداشت
گفتم که زلف جانان بود از چه رو پریشانگفتا خبر ز حالت از بسکه موبه مو داشت
گفتم کهطره یار مانند صولجان بودگفتا بلی مرا هم درپیش اوچوگوداشت
اقبال هر که درعشق چون من بلندگردیددر پیش زلف دلبر او نیز آبرو داشت