گنج

شمارهٔ ۹۰

۶ بیت
غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیستروا بود خوری ار غم که جام وساقی نیست
مرا به زاهد این شهر دوستی نبودکه درزمانه چواوکس به بدسیاقی نیست
خلاف ساقی ومطرب که درهمه عالمیکی چواین دوبه خوبی وخوش مذاقی نیست
تمام نائی از آن دلبر حجازی گفتحکایتی به لبش زآن بت عراقی نیست
دمی نمی شود از پیش چشم دل غایبوصال عاشق ومعشوق بالتلافی نیست
ز جوروکینه اهل جهان بلنداقبالغمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست