گنج

شمارهٔ ۸۸

۱۱ بیت
عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیستخاک درگاه توکحل بصری نیست که نیست
نه همی جلوه کند حسن تو در دیده منجلوه گر حسن تو درخشک وتری نیست که نیست
نه من دل شده تنها ز غمت خون جگرمخون ز عشق رخت اندر جگری نیست که نیست
نه همی من به رهت خاک نشین هستم وبسصد چومن خسته به هر رهگذری نیست که نیست
دل آشفته رنجور من از زلف ورختشام در آه و فغان تا سحری نیست که نیست
خود ندانم ملکی یا پری و حور ولیهستم آگه که غلامت بشری نیست که نیست
کاروان مشک ز چین از چه به شیراز آرددرخم طره تومشک تری نیست که نیست
گاهی از حال من خون شده دل گیر سراغناگه آگه شوی از من اثری نیست که نیست
با رقیبان منشین باده مخور بوسه مدهکه برما ز تودایم خبری نیست که نیست
پیش تو بی هنر و پست بلند اقبال استورنه اورا به حقیقت هنری نیست که نیست
پادشه کرده مگر طبع مرا مخزن خودکه در او هر چه بخوانی گهر نیست که نیست