شمارهٔ ۸۱
کس نگوید ختن وتبت وتاتاری هستبه کف صبحدم از زلف تو تا تاری هست
نه بجز ذکر تو در روز وشبم کاری هستنه به جز فکر تو در سال و مهم کاری هست
می توان گفت که دارد ز دل من خبریهر کجا درقفسی مرغ گرفتاری هست
نتوانم که تو راهمدم غیری بینمگرچه هر جاست گلی همره او خاری هست
مگر ازگیسوی تو شانه گشاده است گرهکه دکان بسته به هر دکه که عطاری هست
چشم مست تو بدین سان که ببرد ازمن هوشنتوان گفت که درعهد تو هشیاری هست
ای دل اندر بر آنچشم سیه ناله مکنکه ننالد کس اگر در بر بیماری هست
مردم ازبسکه بزد از مژه خنجر به دلمچشم مست تو عجب کافر خونخواری هست
حال آشفته دلم در شکن طره ی توداندآن صعوه که اندر دهن ماری هست
نه عجب بر سر مشک ار بنهی پا کز مشکزیر هر چین وخم زلف تو خرواری هست
نیست درعهد شه روی زمین ناصر دینبه جز از طره ات ار رهزن و طراری هست
وصف روی تو و اشعار بلنداقبال استصحبتی گر سر هر کوچه وبازاری هست