شمارهٔ ۸۲
گفتم که تو را نیست وفاگفت کمی هستگفتم به منت هست نظر گفت دمی هست
گفتم صنما از غم عشق توهلاکمگفتا ز هلاک چوتوما را چه غمی هست
گفتم که بود بینی وابروی تو رامثلگفتا که بلی سوره نون والقلمی هست
گفتم صنما چون توبه بتخانه چین نیستگفتا شمن ما است به هرجا صنمی هست
گفتم منم از راهروان ره عشقتگفت الحذر از چاه که در هر قدمی هست
گفتم مکن اینقدر ستم بر من بی دلگفتا که ز معشوق به عاشق ستمی هست
گفتم که چوزلف توام اقبال بلند استگفتا که بلی لیک در او پیچ وخمی هست