شمارهٔ ۷۴
هیچ دانی چه به من کرده غمتدر برم دل شده خون از ستمت
هم پریشان دلم ازطره توهم قدم خم شده از ابروی خمت
برده اند از تن من تاب وتوانقهر بسیار توولطف کمت
نه مگر با من دل خسته بسیرام بودی دگر از چیست رمت
نیش کز دست تو نوش است مرامی خورم گر که به جام است سمت
الغرض رفتهام از پای مگردستگیری بنماید کرمت
گفته بودی که بیایی به برمسر وجانم به فدای قدمت
گفتم از عشق هلاکم گفتاچه تفاوت به وجود وعدمت
گفتم از چیست بلند اقبالمگفت ازخشک لب وچشم نمت