گنج

شمارهٔ ۷۳

۹ بیت
چنانم ساقی ازمی کرده سرمستکه می نشناسم از پا سر، سر از دست
نمی دانم چه می در ساغرش بودکه هشیاران شدنداز بوی او مست
مگر جانان ما درفکر ما نیستکه می بینم درتن جان ما هست
ز من تنها نه دل بشکست آن شوخکه عهدخویش را هم نیز بشکست
چنان زد چشم او از مژه تیریکه ما را تا به پر بر سینه بنشست
بده می ساقیا کم خور غم عمرکه ناید باز چون تیر ازکمان جست
دلم دیوانگی ها کرد تا شدبه زنجیر سر زلف توپا بست
مکن بار دلم ز این بیش ترسمخبر گردی که بار افتاد وخرخست
بلنداقبال شدهرکس که چون منبه راه عشق اوچون خاک شدپست