گنج

شمارهٔ ۶۲

۷ بیت
شمع این نوری که می بینی به سر بگرفته استپرتوی از روی یار ما به بر بگرفته است
زآن به گرداو پرد پروانه تا سوزد همیاو ندانم از که این سر راخبر بگرفته است
دوش دیدم در برش معشوق ما بنشسته بودوز رخ اودر بر این نور اثر بگرفته است
هر که را برند سر از تن دهدجان در زمانشمع را نازم ز سر رسم دیگر بگرفته است
از تنش هر گه بری سر فورا آرد جان پدیددر تن خون جان عالم رامگر بگرفته است
می توان او را به بزم قرب جانان جای دادهر که همچون شمع نوری درجگر بگرفته است
زهره خواند در فلک شعر بلنداقبال رانسخه گویا از عطارد وز قمر بگرفته است