شمارهٔ ۶۱
مشکل دل گفتم اززلفت یقین حل گشته استبا سر زلفت حدیث اومطول گشته است
دروجود جوهر فرد اشتباهی داشتماز دهانت پیش من اکنون مدلل گشته است
چشمت ار دارد مژگان لشکر افراسیابهم دل من از دلیری رستم یل گشته است
ای بت شکر لب شیرین سخن کز هجر توانگبین در کامم از تلخی چو حنظل گشته است
بی رخ چون مشعلت دنیا به چشمم تیره شدگرچه این دل در برم سوزان چومشعل گشته است
ساقیا می ده که مفتاحش بوددر دست دوستدراگر میخانه را دید مقفل گشته است
یار باشدما وما اومنعم از عشقش کندزاهد بیچاره را بنگر که احول گشته است
تیغ خونریزی که دارد یار از ابرو هر کجااین بلنداقبال اوبنشسته مقتل گشته است