شمارهٔ ۵۹
تیر مژگان تو ما را برجگر بنشسته استمرحبا ز ایندست وبازو تا به پر بنشسته است
هرکجا سروی بودقمری نشیند بر سرشبر سر سرو قدت بینم قمر بنشسته است
بر لب لعل توهرکس دید خالت را بگفتکاین مگس باشد که بر شیرین شکر بنشسته است
لیک من گویم که بر شیرین لب توخال توخسرو پرویز گویا با شکر بنشسته است
زلف رقاصت مسلم گشته در بازیگریپای چنبر کرده بر دوشت به سر بنشسته است
شمع هم چون من مگر عاشق به رخسار توشدکز غمت می سوزد و شب تا سحر بنشسته است
چون من او را هم بلند اقبال اگر خوانی رواستهرکه را همچون تو دلداری به بر بنشسته است