شمارهٔ ۵۷
هرچه را مینگرم عکس رخ یار من استهرکجا میگذرم قصه دلدار من است
هر که دریافت که من عاشق دلدار شدممیبرد رشک و دمادم پی آزار من است
دل و دین از کف من برد و مرا کافر کردکافرم تا رخ و زلفش بت و زنار من است
عجبی نیست که بیمار بود نرگس دوستعجب این است که بیمار پرستار من است
غم دلدار نخواهم ز برم دور شودزآنکه در خلوت دل محرم اسرار من است
حاجت شمع و چراغم نبود در شب تارتا که مهتاب رخش شمع شب تار من است
گفتمش باعث دیوانه دلی چیست مراگفت از جلوه رخسار پریوار من است
گفتم آید به چه کار این دل خون گشته بگفتاین متاعی است که شایستهٔ بازار من است
گفتمش ده خبر از شعر بلنداقبالمگفت شیرین چو لب لعل شکر بار من است