شمارهٔ ۵۴
آتشی کز توگلستان من استچاه و زندان تو بستان من است
زخم کز تیغ توباشد مرهم استدرد کزعشق تودر مان من است
هر چه آید ز تو ای دوست نکوستاجل گرگ تو چوپان من است
من ندارم خبر از مذهب ودینعشق رخسار تو ایمان من است
از غمت بس که فشانم اخترآسمان درغم دامان من است
سزد ار طعنه زنم بر مه ومهربس که مهرت به دل وجان من است
هر که داراست بلند اقبال استز این گهرها که به عمان من است