شمارهٔ ۵۳
ما گنهکار وتوغفار گناهی چه غم استما خطا پیشه توما را چوپناهی چه غم است
ز این غمینم که به من هیچ نداری سر لطفشادم ار لطف کنی گر به نگاهی چه غم است
تن چونکاه من از آتش هجر تو بسوختسوزد از شعله برق ار پر کاهی چه غم است
من سیه بخت نبودم به جهان بخت مراگر سیه کرده چوشب چشم سیاهی چه غم است
چشم تو دل ز کفم برد وتوانکار کنیگر در این باب مرا نیست گواهی چه غم است
آنکه جان داده ودندان دهداو روزی و نانگر گدائی نبرد بهره ز شاهی چه غم است
گر هلاک ازغم عشق تو بلند اقبال استگو که از باغ تو کم باد گیاهی چه غم است