شمارهٔ ۵۲
بارم اندر کوی یارم درگل استدرگل است ار بارم اندر منزل است
دادن جان باشد آسان درغمشزندگانی بی وجودش مشکل است
شمع را می بینم امشب بر سر استاز غم یار آنچه ما را در دل است
در خیال زلف چون زنجیر اوهر که مجنون کرده خود را عاقل است
نیست خاکی کز غمش بر سر کنمهر کجا خاکی است از اشکم گل است
کس نپردازد به عقل از عشق دوستآب تا باشد تیمم باطل است
ای بت سیمین بدن سنگین دلتتا کی از حال دل ما غافل است
جورکم کن با بلنداقبال کومدح گوی پادشاه عادل است