شمارهٔ ۵۱
گفتم چه علاج است مرا گفت وصال استگفتم به وصال تو رسم گفت خیال است
در هجر رخ دوست مرا عمرفزون شدروزیش چوماهی شده ماهیش چو سال است
گفتم که صبوری کنم از هجر دلم گفتاز من مطلب صبر که این امر محال است
لب تشنه چنانم به وصالش که توگوئیمستسقیم و او به مثل آب زلال است
از کوکب بختم نشد آگاه منجمکورا چه بود نام که دایم به وبال است
از زهره جبینی است که چشمم چو سهیل استز ابروی هلالی است که قدم چوهلال است
آشفته دلی های من آمدهمه زان زلفگر حال و حظی هست مرا ز آن خط وخال است
گیرد خبر ازحال من ار یار بگوئیدکز مویه چو موئی شده از ناله چو نال است
اقبال من از عشق رخ دوست بلند استنه از زر و سیم است نه ازمنصب و مال است