شمارهٔ ۵۰
زلف تو سرکش است و دل من مشوش استز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است
گفتم فراق را به صبوری دوا کنمدیدم که صبر خار و فراق توآتش است
از بهر بردن دل من چشم مست تودایم به زلف پرشکنت در کشاکش است
بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشابباد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است
تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشتهر کس که دید چشم تو را گفت آرش است
حاجت کجا بودبه می کوثرش دگرهر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است
اقبال من که گشته به عالم چنین بلنداز فیض عشق آن بت عیار مهوش است