شمارهٔ ۵۱۲
سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائیکه از آدم نیامد چون توفرزندی به زیبائی
دهانت عارفان را شد دلیل نیستی اماز هستی دم زندگاه سخن تا خود چه فرمائی
روا باشد که عطاران همه بندند دکان رابه آرایش اگر تاب وگره از زلف بگشائی
پریشان حال جمعی منتظر بنشسته در راهتبیا از پرده بیرون کن تماشای تماشائی
چو رفتی از برم رفت از سرم هوش از دلم طاقتبیاید آنچه از من رفته باز ار در برم آئی
چه پروائی دگر از روز محشر دارد ای زاهدکسی کودیده باشد محنت شبهای تنهائی
چو چنگ از بار غم افسوس نخل قامتم خم شدنیامد چون به چنگم تاری از آن زلف خرمائی
بلند اقبال وصف از آن لب شیرین مگر گویدکه می بینم دکان رابسته هر جا هست حلوائی