گنج

شمارهٔ ۵۰۷

۱۳ بیت
چشمت خدای داده که صاحب نظر شویهم گوش و هوش تا که ز عالم خبر شوی
از دل اگر نبینی وگر نشنوی ز جاناز چشم وگوش به بود ار کور وکر شوی
دست وترنج را همه بری به روی همدر بزم ما گر آئی ویوسف نگر شوی
خواهی اگر که یار عمارت کندتو راباید چنان خراب که زیر وزبر شوی
خواهی اگر که خوش گذرد بر توروزگاربایدمطیع امر قضا وقدر شوی
کن سعی که تا خاک رهت کیمیا شودتا چند در به در ز پی سیم وزر شوی
گویند شاه طالب در وگهر بودکوشش نما که معدن در وگهر شوی
آدم ملک شد وملک ابلیس نیز تواز خوب خوبتر شوی از بد بتر شوی
مویت سیاه بود وبه پیری سفید شدهر روز بین در آئینه رنگ دگر شوی
باور مکن که چون تو بمیری شوی چوخاکخاک تورا چوباد برد بی اثر شوی
بازت کنند زنده وجانی دگر دهندجان را چو بسپری وز عالم به درشوی
روزی به کاو مدرسه رندی چه خوب گفتبیرون برو ز مدرسه ترسم که خرشوی
خواهی اگر چومن شود اقبال توبلندباید به ده رخسته دل وخون جگر شوی